120
سفر آخرين
زينب مىخواست چند گاهى را كه از عمر او ماندهاست، در جوار جد خود بگذراند ولى بنى اميه راضى نمىشدند؛ چه زينب و كسانى كه با او از كربلا باز گشته بودند، مردم را از ستمكارى سپاه يزيد و جنايات فجيعى كه بر حسين و ياران او رفت، آگاه مىكردند و توقف زينب در مدينه كافى بود كه آتش حزن را در سينۀ شيعيان بر افروزد و مردم را عليه دربار يزيد تهييج كند. تا آنجا كه حاكم مدينه، يزيد را نامه كرد كه: زينب به قوت عقل و منطق، مردم مدينه را به هيجان آورده و مىخواهد به كمك ايشان به خونخواهى حسين برخيزد.
يزيد فرمان داد كه بقيۀ خاندان حسين را در شهرها پراكنده كند و حاكم مدينه زينب را گفت: از مدينه خارج شود و به هر كجا كه خواهد مقام كند.
زينب با خشم و هيجان پاسخ داد:
خداوند مىداند چه بر سر ما آمد! بهترين ما كشته شدند، بازماندگان را همچون چهارپا از اين سو به آن سو راندند و ما را بر جهازهاى بى روپوش نشانيدند، به خدا اگر خون ما را بريزيد از مدينه بيرون نخواهيم رفت.
زنان بنىهاشم از خشم يزيد بر وى ترسيده و با نرمى و ملاطفت درخواست كردند كه مدينه را ترك گويد.
زينب دختر عقيل گفت: دخر عمو! وعدۀ خدا در حق ما راست