98كه خنياگران مىخواندند:
«اصلعِ شكم برآمده، كه خليفۀ مسلمانان بود، آمد.»
مقصود آنان از اين سخن، على عليه السلام بود و درهنگام آواز خواندنشان متوكّل ميگسارى مىكرد و مىخنديد. روزى در حالى كه منتصر هم نشسته بود بدين كار پرداخت. منتصر به عباده اشاره كرد و او را هشدار داد. عباده سكوت گزيد. متوكّل پرسيد: تو را چه شد؟ برخاست و آنچه را رخ داده بود با متوكّل بازگفت. منتصر كه چنين ديد به خليفه گفت: اى امير مؤمنان، آن كه اين سگ ادايش در مىآورد و مردم بدان مىخندند، عمو زاده و از بزرگان خاندان تو و مايۀ افتخار تو است. اگر دوست دارى، خود گوشت او را بخور، امّا به كسانى همانند اين سگ مده. متوكّل به جاى پاسخ دادن به اين سخن، از خنياگران خواست همه با هم شعرى ديگر بخوانند. آن شعر ديگر با توهين به ناموس منتصر، بدين اشاره داشت كه او چرا بر عموزادهاش غيرتى شده است. 1اين خود يكى از عواملى بود كه منتصر را به كشتن متوكّل و روا شمردن اين كار بداشت، هر چند وى دشنامگويى متوكّل به حضرت زهرا عليها السلام را نيز شنيده و اين هم انگيزۀ او را قويتر كرده بود.
در كتاب بحار الأنوار و همچنين امالى شيخ صدوق به نقل از ابن حبيش آمده است كه گفت: ابو المفضل گويد: روزى منتصر شنيد كه پدرش فاطمه عليها السلام را دشنام مىگويد.
پس در اين باره از كسى پرسيد و او پاسخ داد: كشتنش واجب شده است. البته هر كس پدر خويش را بكشد عمرش به درازا نمىكشد. منتصر گفت: اگر با اين كار خود خداى را فرمانبرى كرده باشم از اين انديشه ندارم كه عمرم كوتاه شود. بدين سان، منتصر پدر خود را كشت، ولى پس از آن تنها هفت ماه زنده ماند. 2نا گفته نماند اهانت متوكّل و كارگزاران ستمگر او، بدان پايه رسيده بود كه شاعر معروف ابن رومى در قصيدهاى با مطلع: