72و خونمان بر زمين مىريزد.
بدين سان، امام و همراهانش در اين سرزمين اردو زدند و حرّ نيز در آن نزديكى اردو زد. سپس امام عليه السلام همۀ فرزندان، برادران و خواهران و خاندان خود را گرد آورد، دمى در آنان نگريست و آنگاه چنين به درگاه خداوند دست دعا برداشت:
خداوندا! ما خاندان پيامبرت محمّديم كه آزار ديديم و از حرم جدّمان بيرون رانده شديم و بنىاميّه بر ما ستم روا داشتند. خداوندا! حقّ ما را برايمان بگير و ما را بر مردمان ستمگر يارى ده. امّا در سپاه مقابل، حرّ بن يزيد نامهاى به عبيداللّٰه نوشت و او را از اردو زدن امام عليه السلام در كربلا آگاهاند. عبيداللّٰه نيز براى امام چنين نامه نوشت:
«بارى، اى حسين، به من خبر رسيده است كه تو در كربلا اردو زدهاى، اميرمؤمنان يزيد بن معاويه برايم نامه نوشته است كه سر بر بالين ننهم و شكم سير نكنم مگر آن هنگام كه يا تو را به ديدار پروردگارت بفرستم و يا به فرمان من و حكومت يزيد گردن نهى.والسلام.»
امام چون نامۀ عبيداللّٰه را خواند، آن را بر زمين افكند و فرمود: مردمانى كه خشنودى آفريدگان را به بهاى خشم خداوند به چنگ آورند هرگز رستگار نشوند.
فرستادۀ عبيداللّٰه گفت: پاسخ نامه!
امام فرمود: مرا براى او پاسخى نيست، كه ارادۀ خداوند بر كيفرش حتمى شده است.
فرستاده به نزد عبيداللّٰه بازگشت و آنچه را رخ داده بود با او در ميان نهاد. خشم عبيداللّٰه دو چندان شد و لشكرهايى براى رويارويى با حضرت آماده ساخت و به جنگ با او فرمان داد. 1آب را بر روى اردوى امام بسته بودند و در هشتمين روز از محرّم تشنگى سختى به امام و زنان و فرزندان اين خاندان رسيد. از همين روى برادر خود عبّاس عليه السلام را در رأس بيست سوار روانه شريعه كرد تا آب بياورند. امّا سپاهيان ابن زياد از هر سوى او را در ميان