253گرفتند و از اسب بر زمين افتاد و در خون خويش غلتيد.
شيخ محمد مهدى واعظ كربلا مىگويد:
«حسين خم شد تا پيكر عباس را بردارد، عباس ديده گشود و برادر خويش حسين را ديد كه مىخواهد پيكر او بردارد. پرسيد: برادرم! پيكرم را به كجا مىبرى؟ فرمود: به خيمه گاه. گفت: برادرم! تو را به حق رسول خدا سوگند كه مرا به خيمهها نبرى. مرا در همين جا بگذار. پرسيد: چرا؟ فرمود: من دخترت سكينه را وعدۀ آب دادهام و از او شرم دارم كه آب نمىبرم.» 1روايت ديگر مىگويد:
«عباس در كنار نهر علقمى بر زمين افتاد با صداى بلند فرياد زد: اى اباعبداللّٰه، از من تورا بدرود. حسين عليه السلام بهسوى عباسآمد واو رايافت كهبهخون غلتيده و تيرها و نيزهها در پيكر او نشسته است. پس به صدايى بلند فرياد برداشت: «آيا پناهدهى نيست تا ما را پناه دهد؟ آيا يارى دهى نيست تا ياريمان رساند؟ آيا حق جويى نيست تا يار ما شود؟ آيا هيچ كس نيست كه از آتش دوزخ بترسد و از ما دفاع كند؟» امام اين سخن را با اردوى ابن سعد گفت تا بر آنان اتمام حجت كند و آنان را از فرجام كارى كه مىكنند واز اين كه فرداى قيامت در اين باره از آنان بازخواست خواهد شد آگاه سازد.»
به هر روى، امام عليه السلام عباس را پس از آن در همين نقطه واگذاشت و پيكر او به خيمه گاه نبرد. مقرم در كتاب خود «قمر بنى هاشم» مىگويد:
«گذشت روزگاران اين راز را باز گشود كه چرا امام عليه السلام پيكر عباس را آنجا واگذاشت.
اين كار شد تا عباس را در آنجا حرمى جدا باشد كه مردم براى زيارت و حاجت خواهى آهنگ آن كنند و اين آرامگاهى باشد كه مردم در آن گرد آيند و در زير گنبد او كه از بلندى و عظمت سر بر آسمان مىسايد بر درگاه خداوند ستايش و پرستش كنند و آنجا كرامتهاى آشكار رخ نمايد و مردم جايگاه بلند و منزلت والاى عباس را نزد خداوند بدانند.» 2