144خانه كدخداى محله منزل نموده، مال و بنه و اسباب كلاً عقب بود، خدا رحم كرد كه روز وارد شدند، كه جز مايه افتضاح چيزى نبود اما (كيفيّت حقير)، از «سيورك» تا «رودخانه»، كه تخت «مهد عليا» زمين خورده همراه بودم، و اول كسى كه به حمايت پياده شد من بودم. بعد از آن كه اسباب تفرقه ميان آمد، «نواب حاجى بيكم خانم»، همشيرۀ بزرگ «اعليحضرت شاهنشاه»، تختشان در گل فرو رفت، و احدى كمك نكرد، تكليف هم از مردم برداشته، و توقّع جايز نبود، به جهت خواهرى سلطان، كسى نزديك نمىرفت، روز وانفسائى بود، حقير بى اختيار خدمت ايشان رفتم اگر چه خودم تنها بودم، ولى مردِ راه گذر را، به اصرار مىآوردم، تخت را بلند مىكرديم، قدم به قدم سوار مىشدند و تخت به گل مىرفت، مغرب دستها از كار، و مالها از رفتار مانده، ناچار اسب يكى از جلو داران پيدا شد، خانم را سوار كرده به يكى از زاغهاى كُردان، كه جاى گاو و گوسفند است رسانيديم، آتش فراهم كرديم، لقمه نان و اسباب چاى، در نزد آدم حقير بود، به خانم پيشكش كرديم، و خودمان مثل «قراول روس»، در زاغه ايستاديم، با رخت تر و گلى، نه آتش نه بالا پوش، سركار «آصف الدوله» هم، با آن همه نوكر و خدمتكار و اسباب سفر به زاغه پناه آورد، آن شب را به همان طور صبح كرديم، گويا خدمتى كه در حق شاه زاده خانم اتفاق افتاد، در حق هر گدائى بود، تا چه رسد كه شاهزاده باشد، تا قيامت منظور مىداشت، انشاء اللّٰه ايشان هم ملاحظه خواهند فرمود.
منزل يازدهم
صبحديگر خانم راسواره و پياده به هزار ماجرا [حركت داديم و] به منزل يازدهم قره باغچه رسانيديم، بعداز دوشب بهاتفاق «حضرتمهدعليا»، ازآنجا حركتكردند،باز حقير خدمت«شاهزادهخانم» بودم، وهنگامغروب از شدت سرما دست و پا و زبانم از كار افتاد.
منزل دوازدهم قُرطى
دهى است، دو فرسخى شهر «ديار بكر»، فى الجمله بلديّت داشتيم، خانم را در گوشۀ خانه رعيّت جا دادم، راحت شدند و ازبنۀ حقير، شام و مأكولات بى مضايقه خدمت شد، البته از ساير منازل كه بنۀ خودشان همراه بود، خوشتر گذشت، «عيال شاهزاده محمد قلى خان آقاسى باشى»، «نواب عاليه مرصّع خانم»، و «حاجى خاله» و