145«دختر آصف الدوله»، مثل اسراى تركمان از شدت سرما مىلرزيدند، و شولاى 1 شبانى پوشيده بودند، وارد شدند، خانم ايشان را مهمان كرد و صله رحم بجا آورد، روز ديگر تخت خانم را بار كرده، محترمانه در شهر «ديار بكر»، خدمت والده شان رسانيديم، «آصف الدّوله» شش روز است كه در قشلاق «كدوك»، كه پنج ساعتى «سيورك» و دوازده ساعتى «ديار بكر» است، معطّل رسانيدن بار و بنه خود شده، كه اسباب و جواهر و مال بسيار در آن است، هنوز هم وارد شهر نشده بسيار مالها و آدمها، در اين هجده فرسخ تلف شدند، و بسا عزيزان كه ذلت ديدند، هشت روز در «ديار بكر» مانديم، «اسعد پاشا» والى كردستان، مقرّ حكومتش اين جا است، وقت رفتن در «موصل» بود و حالتش را ذكر كرديم، بر خلاف پاشاهاى ديگر در خُروج و ورود، از بابت استقبال و مشايعت و ديدن و تعارفات رسمى اعتناء نكرد. و احترام «مهد عليا» را منظور نداشت، روز حركت هم، قاطرِ «حاجى محمد حسين بيك»، پسر «سيف الملوك ميرزا» را، با بار در ميان كوچه بردند، كيفيت را مطلع شد اعتنا نكرد، بعد از هفت منزل چندتيكه اسباب ناقابل، نمونه از آن بار فرستادند، كسى قبول نكرد، زيرا كه آن بار قريب چهار صد تومان نقد اجناس بوده است.
از موصل به عتبات
بالاخره دويم جمادى الاول، در نهايت خفت حركت كرديم، يك ساعتى[در] شهر مزبور، در كنار شطّ منزل شد، سركار «آصف الدوله»، از آنجا وداع نموده با جمعى از حاج عراقى از راه «موصل»، روانه «عتبات» شد.
منزل دويم بسمل 2
هشت ساعت، راه بسيار خوب و با صفا بود.
منزل سيم المدين
هشت ساعت، قدرى پست و بلند، اما چندان اذيت نداشت، در يك شعبه از شطّ،