256
سلمان نمايندۀ ايران در هستۀ مركزى اسلام
سلمان فارسى به سراغ دين حق از فارس بيرون آمده و شهر به شهر از جهانبينان نشانهها گرفته است. در ميان دنياى تاريك، چشم نافذش شعاع ظهور حق را از جزيرۀ العرب ديده و نسيم بامداد روشن از ناحيۀ يثرب به دماغش رسيده است. اينك او را به نام «غلام!» به مردى يهودى فروختهاند! بر شاخۀ نخلى نشسته، در زندگى گذشتۀ سراسر رنج و آقايى در ايران و بندگى در عربستان مىانديشد و به اميد طلوع فجر صادق، خود را دلخوش مىدارد. مشغول اصلاح شاخههاى خرماست كه ناگاه رفيق آقهاى يهوديش با رنگ پريده وارد شد:
مگر هياهوى مردم يثرب را نمىشنوى و سياهى جمعيت را، كه به سوى قبا روانند، از دور نمىبينى؟ !
- چه شده؟
- پيامبرى كه منتظرش بودند وارد شد!
سلمان برقى از چشمش جست گوشها را تيز نمود و بندگى خود را فراموش كرد! ميان سخن موالى خود دويد و پرسيد:
كيست كه آمده؟
يهودى سخن را در هان سلمان شكست:
بتو چه! تو بندهاى، به كار خود مشغول باش!
دو ارباب يهودى براى بررسى اوضاعى كه پيش آمده و سرنوشت قومشان را تغيير خواهد داد، بيرون رفتند. سلمان از درخت به زير آمد، از خرماى تازه بر طبقى چيد و خود را به قبا رساند و در ميان جمعيت كه