72بار افتادگان برمىدارى، به تهىدستان يارى مىدهى، ميهمان را مىنوازى و از حق حمايت و جانبدارى مىكنى» آنگاه خديجه او را نزد ورقة بن نوفل برد. 1
ورقه گفت: «اين همان فرشتهاى است كه خدا بر موسى نازل كرد. اى كاش من هم در اين امر نقشى داشتم. اى كاش زنده باشم آن روز كه خويشاوندانت تو را بيرون مىكنند شاهد باشم»!
پيامبر فرمود: «آنها مرا بيرون مىكنند؟» پاسخ داد: آرى، هيچ مردى براى چنين مسؤوليتى كه به تو داده شد قيام نكرد، مگر آنكه با او دشمنى كردند، اگر روزى نهضت تو را درك كنم يارىات دهم. 2
آن گرامى باهمسرش برگشت و درخانه نشست وآنچه راورقه گفته بود فرزندانشان نيز شنيدند. فاطمه در عجب بود كه چرا اقوام او را اخراج مىكنند؟! چرا با وى دشمنى مىكنند، مگر او چه كرده است، اين مطلب فوق، تصوّرِ دخترِ پنج ساله بود. او هرچند از رشد سرشارى برخوردار بود اما هنوز جامۀ كودكى دربرداشت. شايد اين كلمات فكر او را به خود مشغول مىداشت و دربارۀ آن مىانديشيد.
اين ماجرا گذشت، بار ديگر پدر آمد و گفت: «مرا جامهاى بپوشانيد، مرا جامهاى بپوشانيد» براى پدر چه پيش آمد، به كجا مىرود و اينگونه مضطرب برمىگردد؟! اين حوادث از كودكى فاطمه را به خود مشغول مىداشت و دوست داشت تنهاباشد وبينديشد كه در پيرامونش چه مىگذرد و چرا مادر بزرگوارش آنهمه به كار همسر اهتمام مىورزد؟! سخن ورقه، همواره بر زبانشان مىگذشت و او از خود مىپرسيد: كيست آن پيامبرى كه از ظهورش سخن مىگويند و چرا خاندانش وى را آزار مىدهند؟!