71جريان تاريخ بپا كند، چنين عُزلَتى را سه سال پيش از تكليف رسالت، تدبير كرد، تا اينكه يك ماه متوالى در هر سال بهطور كامل به تدبُّر و تفكر در جهان ناديده و ماوراء زمان و مكان بپردازد تا زمانى برسد كه با عالم غيب به اذن خداوند، در ارتباط باشد.
فاطمه عليها السلام آنچه را كه در پيرامون او مىگذشت زير نظر داشت و شاهد عُزلت و تنهايى پدر بود تا اينكه پنجساله شد و پدر چهلسالهاش با آثار نويدبخش نبوّت از ماوراى آفاق رخ مىنمود و مىدرخشيد. و اين آثار نويدبخش، همان رؤياى صادقى بود كه چون سپيدۀ صبح، چهره مىنمود! همينكه ماه رمضانِ 1 سومين سالِ عُزلتِ پيامبر فرا رسيد و خداوند اراده كرد رحمت خود را بر اهل زمين فروفرستد، محمد صلى الله عليه و آله را نبوّت بخشيد و گرامى داشت، جبرئيل آياتى از قرآن را فرود آورد.
فرشته وحى آمد و گفت: «بخوان!» پاسخ داد: «خواندن نمىدانم». فرشته او را گرفت و رها كرد و گفت: «بخوان!» گفت: «خواندن نمىدانم». سپس گفت:
اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ* خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ عَلَقٍ* اِقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ* اَلَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ* عَلَّمَ الْإِنْسٰانَ مٰا لَمْ يَعْلَمْ.
«بخوان بنام پروردگارت. آنكه آفريد انسان را از خون بسته. بخوان كه پروردگار تو گرامى و با كرامتترين است. آنكه با قلم آموخت. آموخت انسان را چيزى كه نمىدانست.»
محمد صلى الله عليه و آله به خانه برگشت، در حالىكه لرزه بر اندامش افتاده بود، بر همسرش وارد شد و گفت مرا بپوشانيد، مرا بپوشانيد! خديجه او را پوشانيد تا آرام گرفت. زهرا حالات پدر را مىديد.
او شنيد كه مادرش پرسيد: «تو را چه رسيده است؟» و پدر ماجرا را تعريف كرد و گفت: «بر خود بيمناكم.»
خديجه گفت: «چنين نيست، خدا تو را هرگز خوار نمىسازد، تو صلۀ رحم مىكنى،