123گرفت و خاطرۀ آن بانوى گرامى، تجديد شد؛ خاطرۀ آن روزهايى كه پيامبر جسد پاكش را در خاك حجون مىديد، آن روزگارانى كه با سختترين مشقّتها دست به گريبان بودند و با بردبارى تمام در برابر آزار و شكنجههاى قريش مقاومت كردند.
اين گردنبند خديجه است كه به دخترش زينب در روز ازدواجش هديه كرد! از اين منظره ياران پيامبر سر به زير افكنده و شكوه مجلس آنان را گرفته بود، وقتى كه احساسات پنجه در پنجۀ يكديگر افكند و خاطرهها باهم در آميخت، اشكها موج مىزد، گردنبندِ محبوبِ دور از نظر، كه دختر پيامبر براى شوهر خود، نزد پدر فديه فرستاده است و مىخواهد احساسات پدر را با تذكار خاطرههاى همسر عزيزش «خديجه» برانگيزد و به وسيلۀ گردنبندِ مادرِ از دست رفته، شفاعت كند!
پس از سكوتى، پيامبر صلى الله عليه و آله لب به سخن گشود و با عطوفت پدرى و مهر پيامبرى گفت: «آيا شماها موافقيد اسير زينب را آزاد كنيد و گردنبندش را به او بازگردانيد؟»
ياران گفتند: «بله، يا رسولاللّٰه»، پيامبر دامادش ابوالعاص را - كه ابّهت آن محفل، وى را گرفته بود - به حضور طلبيد و به آهستگى با او سخن گفت كه ديگران نفهميدند وابوالعاص به علامت تسليم سرى تكان داد و محضر آن حضرت را ترك گفت. همينكه دور شد پيامبر رو به اصحاب نموده، براى ابوالعاص دعاى خير كرد و فرمود:
«وَاللّٰه مٰا ذممنا صهراً»
؛ «به خدا بر ما ملامتى نيست كه با دامادمان چنين كنيم.»
زينب كه زنى با وفاست، در انتظار شوهر بود. به گرانبهاترين فديه براى آزادى او كوشيد و اين ضربالمثلى از وفادارى با همسر بود؛ اسلام ميان او و شوهرش كه پسرِ خالهاش (هاله) و در زمرۀ مشركان بود و براى نبرد با پيامبر و مسلمانان آمده بود، هنوز جدايى نيفكنده است - امّا زينب معتقد بود اين اخلاق اسلامى است و با بصيرت ايمانى مىدانست كه هر چند اين دوره به طول انجامد، شوهرش هدايت خواهد شد و به هر نحو شده بايد شوهر را نگهدارد.
همينكه ابوالعاص نزد زينب برگشت، «زينب» با شادمانى از او استقبال كرد و سپاس خداى گفت كه او به سلامت برگشته و به درگاهِ خدا تضرّع كرد كه او را هدايت كند، تا