124اسلام را بپذيرد.
با اين حال در چهرۀ شوهر نوعى پريشانى ديد، از سبب آن جويا شد و كوشيد آن را برطرف سازد. ابوالعاص زينب را دوست داشت و زينب همواره به خود مىباليد كه وقتى قريش سعى مىكردند دامادهاى پيغمبر را وادار كنند همسرانشان را طلاق دهند تا فكر آن حضرت را از دعوت مشغول دارند، دو تن از آنها پذيرفتند و از رقيه و امّكلثوم جدا شدند، امّا ابوالعاص قبول نكرد! و آنها اصرار كردند كه زينب را طلاق دهد، تا هر موردى كه او بخواهد از زنان قريش به او تزويج كنند امّا وى نپذيرفت و اين وفادارى را زينب هميشه به ياد داشت و از آن ياد مىكرد كه شوهرش گفت: «به خدا از همسرم جدا نمىشوم و دوست ندارم او را با زنان قريش مبادله كنم!» 1
از او پرسيد: پسرخاله! تو را چه مىشود؟
ابوالعاص، پسر ربيع پاسخ داد: «زينب! آمدهام با تو وداع كنم». اين كلمات را كه گفت، اشك در ديدگانش حلقه زد.
زينب پرسيد: «آيا اين بار سخنان قريش در تو تأثير كرده و تو را به جدايى از من مجبور ساختهاند، چرا اين بار پاسخ مثبت دادى،! تو كه سالها با من بودى».
ابوالعاص، سكوت كرد و نتوانست پاسخى دهد. اين جدايى هميشگى است ميان او و كسى كه به او علاقه داشته تا وقتى كه اسلام نياورد. زينب با اصرار از او خواست كه سخن بگويد و حرف دل خود را بزند و احساسات او را در نظر بگيرد.
شوهر مهربان به خوبى درك مىكرد كه در دل همسر محبوبش چه انديشههايى مىگذرد از اين رو با صدايى كه قلبش در آن ذوب شده بود، لب به سخن گشود و گفت:
«عزيزم! پدرت از من خواسته تو را به او بازگردانم؛ زيرا اسلام ميان من و تو جدايى افكنده است و من به او وعده دادم كه تو را آزاد بگذارم تا نزد پدرت برگردى، و نقض عهد نمىكنم!» زينب با افسردگى نشسته بود، دلش با شادمانى به وجد آمد! كه به زودى رهسپار محضر پدر مىشود، خواهرانش را ديدار مىكند و به زيارت قبر خواهرش رقيّه