692
مقدّمه 1
جان گشايد سوى بالا بالها
تن زده اندر زمين چنگالها
انسان در جهان هست از مسئوليت خطير جانشينى خداوند در روى زمين و از موهبت ارزشمند تفكر، شعور، ادراك، اختيار، انتخاب برخوردار است كه تماميت، وحدت، تعالى و خود شكوفايى و در نهايت خداگونه شدنش با احياى رسالت عظيم خليفۀ الهى به بار مىنشيند. بر همين اساس، عميقاً در قبال ذات احديت، خويشتن و جهان هستى، مسئول مىباشد.
با وجود تعهد، مسئوليت و آگاهى از آن است كه آدمى همواره در دلهره و اضطراب، «چگونه زيستن» و «چگونه بودن» به سر مىبرد، تا اين كه در راستاى رشد و سلامت روانى و واصل شدن به مبدأ حيات و دست يافتن به مأوا و مأمنى كه شايستۀ مقامش باشد، گام نهاده و به نداى درونىاش كه همواره به حركت و پويايى فرا مىخواند، گوش جان بسپارد و تا «شدن» را براى اعتلا و شكوفايى و توحيديافتگى تجربه نمايد، تا آن زمان كه به نداى درونى، متعهدانه و مخلصانه و با تمام وجودش گوش دل سپرده، ترنم دلانگيز و روحنوازش را بىعشق و مهر بگذاريم و خواستههاى بر حقش را سيراب نگردانيم، فطرت و وجدان را چنان حجاب و هالهاى ضخيم فرا مىگيرد كه دنياى صيقل يافته و آينهوارش را زنگار گرفته، و ديگر توان فريادش به ناتوانى، قدرت و راهبرى و امامتش به تخريب، ميل به شكوفايى و به بار نشستن به فساد، تجربه، وحدت و يكپارچگىاش به گسستگى و شكاف، رشد و تعالىاش به قهقرا و بيهودگى، وارستگى و خلاقيتش به بىثمرى، پويايى و تكاپويش به در جا ماندن و جمود، محبّت و عشقش به بىتفاوتى و عناد و ايمان و معنايش به پوچى، سردرگمى، تباهى و... مبدل مىشود، و آدمى در اين دنياى وانفسا با اين اوضاع