97ببرد تا ديگر صدا و خبرى از ايشان نشنود و از شكنجۀ ديدارشان در امان بماند.
ابراهيم عليه السلام به فرمان الهى خواهش او را پذيرفت و هاجر و اسماعيل را همراه خود برداشت و سواره از شهر بيرون شد و به راهنمايى خداى تعالى و در پرتو عنايت او همچنان راه مىپيمود تا به جاى كعبه رسيد. در آنجا هاجر و اسماعيل را فرود آورد و در آن سرزمين بىآب و علف، به حال ضعف و مسكنت، با سرمايۀ مختصرى از طعام و ظرف كوچكى از آب، با قلبى لبريز از ايمان به خدا، آن دو را مستقر نمود. آن مادر و فرزند را در دامان پهن و گسترۀ آن بيابان جاى داد و به قصد بازگشتن قدم در راه نهاد و در اين هنگام هاجر به دامنش آويخت و عنان مركبش را بگرفت و گفت:
اى ابراهيم، به كجا مىروى؟ و ما را در اين بيابان سهمگين به كه مىسپارى؟
ابراهيم عليه السلام گفت: اين فرمان خداست! هاجر چون اين بشنيد، به جاى خود بازگشت و در برابر اراده و حكم الهى تسليم شد و به رحم و لطف او تكيه زد و گفت: اگر اين به فرمان اوست پس ترديد ندارم كه او هرگز ما را خوار و زار نخواهد گذاشت.
- رَبَّنٰا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي...
ابراهيم از تپه سرازير شد، در حالى كه از يك سو ترس و دلواپسى گامهايش را سست مىكرد و از سوى ديگر ايمان و اطمينان به خدا او را به پيش مىراند. جاى ترديد نيست كه ابراهيم عليه السلام در اين لحظه از فراق يگانه فرزندش كه به هنگام پيرى مايۀ دلگرمى و چشم روشنى او شده بود، در آتش حسرت مىسوخت و نالههاى سوزناك از دل بر مىآورد و سيلاب