96حضرت را، كه به آيات فوق مربوط است، نقل مىكنيم و اين، نه همۀ زندگى او، كه گوشهاى از آن است.
ابراهيم عليه السلام
حضرت ابراهيم، با همسرش ساره و هاجر (خادمۀ همسرش) از مصر راهىِ فلسطين شدند و اموال و چهارپايان فراوان خود را نيز همراه برداشت و در ميان اهل و عشيرۀ خود و جمعيّت كوچكى كه به او ايمان آورده بودند مسكن گزيد. ساره فهميد كه شوهر باوفايش در آرزوى فرزند است. غمگين شد و عمرش به حدّى رسيده بود كه ديگر اميد باردارى نداشت؛ پس به ابراهيم اشاره كرد تا با كنيزش هاجر، كه زنى با وفا و گرامى و فرمانبردار است نزديكى كند تا شايد از او فرزندى به دنيا آيد كه شبستان زندگىشان را روشن سازد و سكوت غمافزاى خانۀ ايشان را درهم شكند.
ابراهيم عليه السلام رأى او راپذيرفت، ديرى نگذشت كه پسرى پاكيزه از هاجر ولادت يافت كه او را اسماعيل ناميدند. قلب ابراهيم عليه السلام لبريز از شادى و خرمى و ديدهاش از ديدار فرزند روشن شد؛ ولى آتشى در دل ساره زبانه كشيد و توفانى سخت از حزن و تأثر او را فرا گرفت و از خواب و آسايش بىبهرهاش ساخت و كارش به جايى رسيد كه قدرت ديدن اسماعيل و تحمل مجاورت هاجر را نداشت.
او در اين توفان روحى و انقلاب نفسانىِ سهمگين، كه زندگى اش را از هر سو فرا گرفته بود، جز دور ساختن اسماعيل و هاجر چارهاى نمىديد، لذا از ابراهيم عليه السلام خواهش كرد كه هاجر و فرزندش را به دورترين نقطهاى