328* حدود نيم ساعت از طلوع آفتاب گذشته بود كم كم مشعر از جمعيت خالى مىشد از كمك روحانى خداحافظى كردم و به سوى منى به راه افتادم. وارد منى شدم، خيابان به خيابان كوچه به كوچه گشتم تا چادر كاروان را پيدا كردم، غير از يكى دو خدمه كسى وجود نداشت همه براى رمى جمره رفته بودند.
خستگى داشت مرا به سوى چند لحظه خوابيدن تشويق مىكرد ولى به هر حال قمقمه و كيسه سنگ خود را برداشتم و به راه افتادم.
در راه به كاروانى برخورد كردم كه به سوى جمره مىرفتند همراه آنان به راه افتادم، قبل از ابتداى طريق المشاة به طرف دست چپ رفتيم و از طرف چپ طريق المشاة به سوى جمرات حركت كرديم. حدود يك ساعت با بيحالى و خستگى راه رفتم، قبل از جمرات ناگهان چشمم به حسن افتاد كه از مسجد خيف بيرون آمد.
حسن: بابا سلام.
على: سلام پسرم، تقبل اللّٰه اعمالكم. چه خبر؟
حسن: سلامتى، الحمدللّٰه همه چيز بر وفق مراد و خوب انجام شد.
ديروز مغرب كه از هم جدا شديم به سوى مشعر حركت كردم؛ وقتى وارد مشعر شدم وضو گرفتم، نماز مغرب و عشا را خواندم و كمى ذكر گفتم، كمى ريگ جمع كردم و چون فرصت داشتم و گشتم ريگ آن طورى كه در مناسك گفته شده پيدا كنم، ببين قدر يك بند انگشت گِرد و نقطهدار. 1
و زياد هم جمع كردم تا اگر كسى كم دارد به او نيز بدهم، سعى كردم بيدار