327فايده نداشت نه مسير ده خلوت مىشد نه پليس اجازه حركت مىداد نه راه جلو رفتن داشتيم و نه راه برگشت، به ناچار تصميم گرفتيم از اتوبوس پياده شويم و پياده خود را به مشعر برسانيم، آنها كه جوانتر بودند اوّل پياده شدند و كمى مسنترها و ضعيفترها پس از آنها؛ تازه بايد از وسط راه فاصله زيادى را به عقب برگرديم تا به راهى كه براى پيادگان آماده شده بود برسيم.
بالاخره توانستم نيم ساعت به اذان صبح خود را به مشعر برسانم، وضويى گرفتم و كمى نماز و دعا خواندم و كمى سنگريزه براى رمى جمره جمع كردم و به راه افتادم تا نزديك آفتاب به وادى محسّر برسم.
ناگهان چشمم به كمكروحانى كاروان افتاد، از وضع زائران پرسيد، وقتى ماجرا را تعريف كردم اخمها را در هم كشيد.
كمك روحانى: آنها اگر به وقوف نرسند حجشان باطل مىشود.
على: بايد چكار كنيم؟ از دست من چه كارى ساخته است؟
كمك روحانى: هيچ! شما به مسير خود ادامه بده به منى برو و وظايفت را انجام بده من اينجا مىمانم تا يك يك زائران را پيدا كنم به آنها بگويم وقوف اضطرارى مشعر را نيت كنند و سپس به سوى منى بيايند.
على: اينجا كه جاى ماندن نيست نه درختى دارد نه سايهاى نه امكاناتى، چطور مىخواهى بمانى؟
كمك روحانى: چارهاى نيست مشكلى است كه پيش آمده و بايد به نحوى عبادت مردم صحيح واقع شود و زائران با حج مقبول به ايران برگردند.