112
على: نمىدانم.
حسن: آخر اين ديوارهاى ضخيم و بلند اين نردهها براى چيست؟ نه چمنى وجود دارد كه بچهها آن را خراب كنند نه ساختمانى است نه درختى... واقعاً براى چه اينجا ديوار كشيدهاند؟
على: نمىدانم.
نرگس: الآن من از اين زائران مىپرسم. خانم! اينجا كجاست دورش را اين طور ديوار كشيدهاند؟
خانم: پيداست تازه آمدهايد!
نرگس: بله خانم، همين يك ربع پيش رسيديم.
خانم: فردا روحانى كاروان برايتان توضيح مىدهد.
نرگس: حالا شما اشارهاى بكنيد، من كتابهاى زيادى راجع به مكه و مدينه خواندهام. ناگهان اشك از چشم خانم پاشيد و گفت: اينجا قبرستان بقيع است. كمى جلوتر برويد پشت آن بلندى تپه مانند قبور ائمه است.
حسن: عجب! ما فكر مىكرديم بقيع خارج مدينه است. در كتابها مىخوانديم مرقد پيامبر در مدينه و مرقد چهار امام در بقيع است اينها كه با هم بيش از سيصد متر فاصله ندارد.
على: نرگس! چه خبر است چرا اين قدر بلند گريه مىكنى؟! كمى آرام.
* واقعاً در اين جاها انسان قدر روحانى كاروان را مىفهمد ما همه چيز را در كتاب خواندهايم ولى اين كه در عمل بفهميم كجا چيست نياز به راهنمايى خاص دارد، به نظرم مىرسد حرف حسن را گوش كنيم زيارتى بخوانيم و براى نماز مغرب رهسپار مسجد شويم، نماز را بخوانيم و فوراً