111
يكى از خدمه كاروان: مردم! اين شهر مدينه است، آن منارهها منارههاى مسجدالنبى است، همه با هم به آن حضرت سلام كنيم: «السلام عليك يا رسولاللّٰه، السلام عليك يا خيرخلق اللّٰه، السلام عليك يا محمد بن عبداللّٰه، اشهد انك قد جاهدت فى سبيله و عملت بكتابه».
* اين را گفت و از چشمانش اشك جارى شد و همه به گريه مشغول شديم. اتوبوس در خيابانهاى مدينه حركت مىكرد و ما را به منطقه عوالى رساند. ساكها را در منزل گذاشتيم وضو گرفتيم و پس از آن فوراً هر كدام غسل زيارت در يكى دو دقيقه انجام داديم. سفارش روحانى را كاملاً به كار بستيم و بدون اسراف و زيادهروى در آب با سرعت غسل انجام شد.
به طرف مسجدالنبى به راه افتاديم، در راه به ديوارى بلند رسيديم، از كنار آن گذشتيم تا جايى ديوار كوتاهتر بود و نردههاى آهنين داشت، از آنجا نگاه كرديم قبرستان ساده و بدون هيچ درخت و سايبان، آنجا بقيع بود.
حسن: بابا! اينجا كجاست؟