119
احرام مجدّد
روزهايى از عمرۀ تمتّع مىگذرد. روز هشتم ذىالحجّه (روز ترويه) فرامىرسد. بايد دوباره مُحرم شوى. احرام مىبندى. به همان وضع احرام قبلى، امّا در ميقاتى ديگر و با مقصدى متفاوت. آن بار، ميقات، يكى از ميقاتهاى بيرون از حرم، و مقصد حرم بود، مقصد كعبه بود. امّا اين بار در حرم، در مكّه، در كنار كعبه محرم مىشوى، و برخلافِ بارِ قبل كه مقصد حرم بود، اينك خارج از حرم مقصد است، دور شدن از كعبه. گويا تاريخ بشريّت تكرار مىشود. بايد بروى، و شايستگى و اهليّت و صلاحيّت بيابى و آنگاه به سوى كعبه بازگردى. در اين مرحله نيز،حاجى به جايى رسيده است كه بىنشانه، بىكعبه، مىتواند او را بفهمد و درك كند. آرامآرام مىفهمد، «توحيد» يعنى چه. اكنون، خدا را احساس مىكند، و تنزيه و تسبيح او را مىفهمد. اينك، از شنيدن واژۀ توحيد و سعى در ادراك آن گيج و سردرگم نيست. درمىيابد كه هر آنچه فكر مىكرده توحيد است، توحيد نبوده است. توحيد چيز ديگرى است. توحيد احديّت است. «يك»ى كه او را دو نيست. «يك»ى كه سرسلسلۀ اعداد نيست. «يك»ى كه، چه مىگويم؟ چو منى را ياراى معرّفى او و توحيدش نيست. بهتر است به كلام خودش و به كلام «ولىّ»اش(ع) مراجعه كنيم تا به بيراهه نيفتيم.
او در معرّفى توحيد خويش، از جمله، مىفرمايد: قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ، اَللّٰهُ الصَّمَدُ، لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ، وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ؛ «بگو او خداى يكتاست، آن خدايى كه از همه بىنياز و همۀ عالم به او نيازمند است. نه