118سعى) واجب شده است. اجازۀ تقصير و بازگشت به زندگى عادى را مىيابى، امّا با كولهبارى از معرفت. به ميان خلق برمىگردى، امّا با حقّ، نكند به غفلت و فراموشى گرفتار شوى و اين زندگى را در ادامۀ زندگىِ قبل از «مُحرم شدن» بدانى. نكند اين آزادى را چون آزادىاى بپندارى كه امام هفتم(ع) آن را به بُشر حافى نسبت داد. گويند: كنيز بُشر، در پاسخ امام(ع) كه با شنيدن صداى بزم بُشر، از او پرسيده بود: اينجا خانۀ «آزاد» است يا «بنده»؟ عرض كرد: «آزاد» است. و امام(ع) فرمود: معلوم است! بُشر با شنيدن اين مكالمه از زبان كنيز، سراسيمه گفت: چه كسى گفته من «بنده» نيستم؟ من «بنده»ام، و سراسيمه و پابرهنه به دنبال امام(ع) دويد و به دست مبارك وى توبه كرد و شد «بُشر حافى.» و تا زنده بود به احترام روزى كه با پاهاى برهنه، «آشتى» و «توبه» كرده بود، كفش به پا نكرد و لذا به «حافى» (يعنى پابرهنه) معروف شد. توضيح اين كه: مقصود امام(ع) از «بنده»، «بندۀ خدا» بود، كه كنيز اين كنايۀ لطيف را درنيافته بود، ولى بُشر به فراست آن را درك كرد و رستگار شد.
اينك، آزاد هستى، براى برخوردارى صحيح از نعمات الهى. آزادى، امّا آزادى از شيطان و وساوس شيطانى. تو آزادى، چون (انشاءالله) از امتحان سرافراز بيرون آمدهاى، و به بلوغ عقلى و فكرى و معرفتى رسيدهاى كه مىتوانى راه را از چاه تميز دهى. تو «آزاد»ى، و به بالاترين مرتبۀ «آزادى» رسيدهاى؛ زيرا به مقام بندگى و عبوديّت او نائل شدهاى.
من از آن روز كه در بند توام، آزادم
شادكامم كه به دام تو اسير افتادم