89رگههاى نااميدى به سيلاب بدل شده و تو را ديگر ياراى حركت نيست اما بايد به رحمت خداوند اميدوار بود. پس باز هم بر پاهاى فرتوت خود بلند شو و دو باره پيرامونت را موشكافانه در زير ذرّه بين نگاه خود جستجو كن، شايد خواستۀ دل يافتى و كامروا گشتى.
مقابلت را بنگر؛ چشمهاى كوچك. باز هم بر دامنۀ كوه، كمى اين سوتر، سرازير شو. هروله كن و بر انديشههاى پوشالىات و قمارگونه زندگىات خروج كن.
آرى، هروله كن! شايد تا رسيدن تو گرماى سوزان بيابان زودتر ز تو قطرههاى جريان چشمه را به سرقت برد. پس تا فرصت دارى بشتاب و تمام تكّههاى وجودىات را به حركت فراخوان. از دامنۀ كوه بالا برو و پندارهاى واهى را به پايين بريز. يكدل شو و اميد نيمهجان را حياتى دوباره ببخش. باور كن كه نجات تو همين نزديكىهاست. پايان كار را به نيكى ياد كن. تلخىها و ناكامىها را به دست فراموشى بسپار و تندبادهاى شهوت و رخوت و غرور رابه دست خاموشى. بارقههاى نور را بر دالانهاى تاريك وجودت بينداز تا آتشگيرى و از ميان آن ققنوس را بيابى. آرى، ديگر قدمى تا زيبايى فاصله نيست. كمى از آن آب بردار و روشنايى چشم خويش گردان. كمى ديگر به لبان تشنۀ بيابان بريز تا رنگ آبادى به خود گيرد و سبزهاى در ميان خويش بروياند تا اگر روزى رهگذرى از اين باديه گذشت، سرپناهى براى آسايش بيابد. مىدانى؟! آدمى