90آنگاه كه به خواستۀ دل خويش مىرسد، خداى را شكر مىكند و سر به سجده مىسايد، ليك آن زمان كه گرفتار مىشود، همۀ جهان را مقصر در شكست و ناكامى خويش مىداند، جز خويشتن! اما آنگاه كه آدمى بندگى آموخت، ديگر زشتى و زيبايى برايش معنايى نمىدهد و هر آنچه خالق جهان بخواهد، همان زيباست و اين همان مقام تسليم است. واژهاى كه ابراهيم بر ساختار آن، هاجر و اسماعيل را در اين صحراى سوزان تنها گذاشت و بازگشت و اگر كمى به ژرفاى اين هجرت بنگرى، در مىيابى كه چگونه حسادتِ ظريف ساره، همسر ابراهيم، حركت بشرى را دچار تحوّل بنيادين در نوع نگرش و پرستش ساخت و افقهاى واقعگرايانه از حقيقت جهان بر چشم كوتهبين انسان گشوده است و شايد اين رمز آن باشد كه چندى بعد طوافى ديگر خواهى كرد، كه «طواف نساء» مىنامند؛ چون تو، اى انسان، جنبش جديد خويش را مديون يك واژه هستى، «حسادت يك زن!»؛ حسادتى كه در جهت ارادۀ خداوند قرار گرفت و آخرين گام، اما نه، باز هم سرابى ديگر...!
سعى
غوطه در دنياى نااميدى. سرگشته در ديار بىنشان. هفت بار فاصلۀ دو كوه را پيمودى. هروله كردى و جز سراب چيزى تو را نصيب نگشت. به ساختار گيتى بدبين شدهاى. ميان خوف و رجا ماندهاى. در جنگ دل و نفس بيچاره شدهاى. ديگر نمىدانى چرا