88ازبغض در گلو. اين همه سختى براى پيدا كردن يك سراب؟! نه، نمىتوان باور كرد كه خداوند تو را براى هيچ برانگيخته باشد.
اميدوار باش شايد چشمه همين نزديكىهاست. بايد تيزبين باشى چرا كه سراب حيله بيابان است. سر برگردان و اطراف را بنگر، بوى آب را حس نمىكنى؟ حواس پنجگانهات را يك رأى كن.
براى يك هدف. آنسو تر چيست؟ گويى چشمهاى است. از كوه سرازير شو و به آن سمت برو، باز هم هروله كن بر خويش كه بر خداى خويش بدبين شدى. آرى، پاى آن دامنه چشمهاى جارى است. چه رنگ زيبايى دارد بى رنگى! صداى جريانش جانت را زنده مىكند. چشم بستهاى و با فطرت خويش مىدوى! هروله مىكنى. اينجا ديگر آب را خواهى يافت و بر آستان خداى خود سر خواهى ساييد كه در اين باديه، بى كسى و هراس تو را به ياد دارد و لحظهاى ديگر تا غرق شدن در حوض زندگى...! اما نه! خداى من! باز هم سراب! آه، اى انسان، چرا تشنهاى و زانوى غم در بغل گرفتهاى. تو را با اراده آفريده، پس با يكبار شكست نبايد درهاى نااميدى را به روى خويش گشود و خود را در چنگال نهيبها و سرزنشهاى نفس اسير ساخت! تو به فرمان خداى حكيم در اين وادى گام نهادى، سرگشته گشتى و در ميان تندبادهاى برخاسته از آن گم شدى، اما آمدى تا پاى دامنۀ اين دو كوه و چيزى جز سراب و بيهودگى نيافتى، ليكن گمان مىكنى اين پايان راه توست؟ و چهرۀ سوخته زگرماى صحرا را پاداشى نيست؟ مىدانم