87يك آبادى، پاهاى بى رمق شدهات جان تازهاى گرفته و شتابان به سوى آن مىدوى به اميد يافتن يك همنوع، اما آنجا كسى نيست، حتى اثرى از خانهاى ديگر.
اينجا كجاست؟ اين خانه چقدر تنهاست! همچون تو كه در اين باديه تنهايى! برگردش مىچرخى شايد نشانهاى براى اميد بيابى، اما هيچ نيست، حتى سايهاى براى نشستن! تشنگى امانت را بريده و صبرت لبريز شده است. تو را چه شده كه مىخواهى نابودى را بپذيرى و رنج سفر فراموش سازى. خوب بنگر، اينجا جاى آشنايى است. گويى اين مكان را ديدهاى، پس در انتظار يك اتفاق باش...!
سرابى بيش نبود!
آه! اى خداى من، آنجا يك چشمه است. برخيز كه آب يافتهاى. در پى آن گام بردار. هروله كن. آنجا در دامنۀ كوه. آرى، تمام سختىها را فراموش كن كه ديگر سيراب مىشوى و از سرگشتگى نجات مىيابى. چه لحظات باشكوهى! آنجا كه قلم از توصيفش مىماند؛ چراكه احساس را آنگونه كه هست نمىتوان به تصوير كشيد. تو را رها مىكنم به حال خود، تا خوب بياشامى و رنج سفر از تن بشويى. بدن در پاكيزگى آن صفا دهى و چهره از زلالش جلا...!
نيك زمانى است ثانيههاى يافتن...! اما نه، خداى من! سرابى بيش نبود! تمام اميدت به نااميدى بدل شد و تو ماندهاى با دنيايى