86راه مىآموزد و سختىِ راه را بر تو آسان مىكند! پس شك به دل مينداز و ادامه دِه، جا پاى ابراهيم بگذار و برو... گرچه زمانى ديگر شايد در شك فرو روى!
خورشيد به ميانۀ راه خويش رسيده و بر بالاى سرِ تو نور افشانى مىكند. زيبايى بيابان به رنج و درد گرويده و در نگاه تو چيزى جز سختى نيست، اما بيابان زيباست، با عريانىِ خود، تو را به بيكران سوق مىدهد و با شنهاى روانِ بىارزش، دنيا را در برابر چشمانت نمايش مىدهد. تو را به خود مىآورد و چهرۀ درون را به تو نشان مىدهد.
پس چرا تشنهاى؟!
آرى! در بيابان، خدا را زودتر مىيابى! ليك تو اكنون تنها به سيراب شدن مىانديشى اما كدامين تشنگى؟ اگر آب مىخواهى كه بر دوشت مىكشى، پس چرا تشنهاى؟! هدف و انگيزۀ تو براى آغاز، پيدا كردن قطرهاى آب نبود كه آن را برداشتهاى بلكه تو آمدهاى تا چشمهاى ديگر بيابى و از آن سيراب گردى، ليك كدامين چشمه...؟!
ايستادهاى، محصور در كوهها، در گودى زمين، ميان يك دره، چشمان خاك گرفتهات چه مىبيند كه چنين خيره شدهاى؟ آنسوتر، آثارى از يك خانه، سنگهايى كه فرسايش زمان و فراموشى مردمان بر اطراف پراكنده است. آرى، اينجا خانهاى بوده است،