59ابليسگون برلبان مردمان بى وفا ونادان خود در آن روزگار جارى مىسازى...!
اكنون چشم بر نامهربانى اين ديار مىبندم و...
دل به درد آمده و ذهن از هم پاشيده شده. در عجبم از بدسگالى اينان كه چگونه خاندان رسول صلى الله عليه و آله را يك به يك روانۀ گورهاى تنگ ساختند، در حالىكه قطرهاى از درياى مواج انديشهشان برنداشته و جوانههاى نور و ايمان را در دالانهاى تاريك ذهنشان نكاشتند. چشم بر نامهربانى اين ديار مىبندم و گام در بقيع مىنهم و گذشته را در برابرم به نظاره مىنشينم...
بقيع مدفن دختران، همسران و بسيارى از رهگذران اين ديار...
كمى آنسوتر، دختران پيامبر آرميدهاند. سلام مىكنم، آنان زيبا مرا مىنگرند و پاسخ مىگويند: برتو سلام كه ما را زيارت كردى...! پيادهروهاى بقيع را به بالا مىروم. درشانۀ راست من، همسران پيامبر در آغوش خاك جاى گرفتهاند. همه سرشار از خوشى و زيبايى، جز يك تن!
اينجا مردان و زنانى نقابِ خاك بر چهره كشيدهاند كه نامشان بر تارك دين مىدرخشد؛ بزرگانى كه فكر و بازوى خود را فداى افراشتگى درفش اسلام ساختهاند تا جايگاه دينمدارى در جامعۀ