58در ذهنت نقش بسته است. تو را چه شده كه چنين پارههاى جگر رسول صلى الله عليه و آله را مىآزارى و بر بد انديشى، بد نگرى و واپسگرايى گام مىنهى.
هان! اى مدينه، حسن عليه السلام را به ياد مىآورى كه چگونه در ميان سپاه به سردارى بىياور بدلش ساختى و او را تنهاترين سردار تاريخ لقب دادى. مردمانت را كدامين بيمارى فراگرفت كه چون بزدلان و خوك صفتان در كار و زار و نبرد با دگر انديشان زمان، به بيراههها كوچ نمودند تا مولايشان در هجمۀ بى ملايمتىها و نيرنگهاى امويان تنها بماند.
و تو اى مدينه، او را آنقدر تنها ساختى كه حتى خانهاش ديگر اقامتگاهى امن براى او نبود و بيم از دست دادن فرزند فاطمه عليها السلام هر لحظه در ذهن خطور مىكرد تا آنگاه كه گامهاى لرزان آن عفريته، خرماى زهر آلود را به حضورش پيشكش نمود و تكّههاى وجودش را بر تشت مسى جارى ساخت. آه! صداى هق هق تاريخ را هم مىشنوم كه چگونه بر مظلوميت و تنهايى حسن عليه السلام مىگريد.
آن زمان كه تو اى مدفن رسول صلى الله عليه و آله بر پيكر بىجان او نيز شفقتى نكردى و تيرهاى كينه را بهسويش انداختى، واى بر تو، اى مدينه، كه چنين غيرت از دست داده و بر تيرهاى آويخته بر جنازۀ صبورترين مردم روزگار، نوادۀ پيامبر؛ همانان كه در ثانيههاى پايانى عمر بر گرامىداشت و پاسداشت وجودشان تو را گوشزد كرد و مزد رسالتش را مهربانى و پيروى از آنان طلب نمود، مىنگرى و لبخند