57به بلنداى آفتاب و ژرفايى در كلام و بزرگى در گفتار و رفتار.
مدينه! آيا نگاهت به منبرنشينان مجلس بود كه چگونه در فضاى آكنده به غبار خودكامگىها و انتقال قدرت در حكومتهاى پوشالى، بر تربيت انسانهايى والا و انديشمند همت گمارد تا لباس كهنه و مندرس دين، كه ديگر طراوتى براى حضور در جامعه، در خويش نمىديد، به تازگى و عشق خوى كند و از زير خاكستر دين ستيزى، ققنوسهاى پر و بال آغشته به نور، بال گشايند و اسلام ناب را در ميان اذهان به ميهمانى آورند و مرزهاى اسلامى را از زمزمۀ حقجويانه و خدا محور مملو سازند. اما چون سايههاى قدرت نوباوۀ عباسيان بر پهنۀ تو سنگينى كرده، مردمان سادهانديش تو كلام رهبران خود به پستويى نهادند و بر فريب آنان كه خويشتن وجودىشان را گره خورده در عباس عموى پيامبر مىپنداشتند، ايستادگى نمودند و مردان نامى حق و ذخيرههاى خداوند بر زمين رنگ گرفتۀ گيتى را در ميان دشنۀ بد انديشان تنها رها ساختند تا باز هم بىوفايى اهل تو تاريخ را به سوگ نشاند.
آرى، باقر و صادق عليهما السلام را در همين گوشه به خاك سپردى تا خندههاى مستانۀ خودكامگان در درزهاى كاخهاى خون گرفته انعكاس يابد و تو، اى مدينه، در خفّت و خوارى، كه خود براى تن بافتى، بنشينى و چمپاتمه زنى و باريكههاى نور را در ميان تاريكىهاى آسمان خويش بجويى!
مدينه! هنوز سينهات درد را تجربه نكرده و لايههاى بىخبرى