47كودكانى كه پا برهنه و سر عريان در پى اين تابوت مىدوند، بدرقهاى كوتاه، گويى او در اين جهان هيچ آشنايى نداشته و يا در اين سرزمين غريب و درماندهاى بيش نبوده كه پس از مرگش تنها چند نفر پايههاى تابوت او را گرفتهاند تا در دل تاريكى به خاكش بسپارند...!
قلبم از سينه برون مىافتد و سراسيمه در پى جنازۀ او روان مىشود، بى اختيار به دنبالش كشيده مىشوم. عرق بر پيشانى پاشيده و نفس به آخر رسيده، بر سر يك پيچ سر مىچرخاند و لبخندى تلخ بر لبانش جارى مىشود و زير لب مىگويد: بنويس آنچه مىبينى كه مىروم امانت باز گردانم...! شيرازۀ وجودم از هم پاشيده شده، مصيبت دردى كه در پيشرو در حركتاست؛ او على عليه السلام است و آنكه بردوش مىكشد ريحانۀ حضرت رسول، زهرا عليها السلام ، و در زير تابوت، سلمان و ابوذر و ديگرى كه نمىبينم او را...!
نور رمق رفته را به ميهمانى فرا مىخوانم. ترانههاى اميد دالانهاى وجودىام را حيات بخشند و روشنايى را ميزبان شوند.
بر روى زمين آوار شدهام و تكيه بر ديوار صورتىپوش بقيع دادهام و دست بر ميلههاى سبز فام مشبك آن انداختهام تا بر روى سنگ فرشها پهن نشوم. درد سينهام را فشار مىدهد و بوى نا ملايمتى و بى مهرىها هر آن است كه بيمارم كند. درخويش فرو رفتهام و درونم در عطش ديدار لب خشكانده، افكارم در جريان گذشتۀ اين ديار متلاطم شدهاند و هر لحظه آتشفشان وجودم فوران خواهد