48كرد. تابوتى كبود و نيم سوخته و آنكه بر آن آرميده، در تنهايى به سراى ديگر برده مىشود. آخر مگر او پارۀ جگر رسول نيست؟ مردم در كجاى مجلس حزن جاى گرفتهاند. هنوز نفهميدهاند كه از بيتالأحزان ديگر فريادى به گوش نمىرسد تا آرامش پوشالى و باورهاى خيالى آنان را بر هم زند؟ مردم در خواب غوطهورند و از بيدار شدن مىهراسند، اين ديار نفرين شده است...
آى مدينه! بيدارشو، ميوۀ دل پيامبرِ تو از كين اهالىات در كوچهها سرگردان است تا چشمها رفتن او را نبينند. او همچون بى پناهان و حومه نشينان بردوش روان شده و به آسمان برده مىشود.
آى مدينه! بيدار شو، تو را چه شده است و بر كدامين نگونبختى گام نهادهاى كه چنين سرمايۀ هستى را غريبانه و بينوايانه به سوى پستوى خاك مىكشند...
مدينه! صدايى نمىشنود، طلسم شده و در سايه فرو رفته، كاروانى اندك كه پاكترين زن را در خلوت نيمۀ شب كوچههاى اين وادى نفرين شده، از هراس بى حرمتى مردمانش در خفا و پشت پندارهاى واهى مدينه به ديار باقى رهنمون مىشوند. خورشيد درخانه مانده و ابرهاى تيره نور را در خود گرفتار ساختهاند. لباس تزوير و ريا دامن ساكنان را چركين نموده، ياوران را ديگر نداى يارى فرياد نمىشود و مهاجران را سختى راه شايسته نمىنمايد.
آنان كه محمد صلى الله عليه و آله را ستودند و در جحفه دست بر دست او نهادند و قسم ياد كردند، هارون را تنها نمىگذارند، حال لباس فراموشى برتن