46از واژهها، سرايى كه در ذهن ظاهربينان پراكنده در پيرامون، چون وارد شدى، ديگر نشانى براى يافتن تو نيست و بايد فراموش شوى، چگونه در گردش روزگار پنهان نشده و ساكنانش در هر قدم ثانيه رخ بر افروختهتر و زيباتر به حيات ادامه مىدهند؟ يك قبرستان و غوغايى برپا از گذشتههاى دور و رفته تا آيندهاى دور. فريادى در گلو مانده، حنجرههايى از كين زخم برداشته و جگرهايى از نفاق بر تشت ريخته... و يك آرامگاه كه در نگاه دگر انديشان تحجّر نما، خانه فراموشى است، چگونه مىشود كه لحظهاى غوغاى نالهها و ضجهها از ديوارهاى بلندش به پايين كشيده نمىشود؟ و تنها يك سخن ذهن را آرام مىكند، بقيع يك قبرستان نيست...
اينجا بهانهاى كافى است تا اشك...!
از پلهها تك به تك بالا مىروم، جوىهاى اشك برپشت پلكهايم سنگينى مىكند و تنها بهانهاى كافى است براى جارى شدن. صداى شيون مىآيد؛ گريههايى در گلو مانده. سر بر مىگردانم و به پشت سر خويش خيره مىمانم. در سياهى شب و خفتگى مردمان، گامهايى به اين سوى مىآيد و تابوتى بر دوش.
تيرگى شهر بر روشنايى آنان دودهاى نينداخته و همچون بلورهاى نور ديده مىدرخشند. با سيمايى حزن آلود و قطرههاى اشك كه بر محاسن مىغلتد، اما چرا در خفاى شب؟
تابوتى كبود و نيمسوخته، قطعهاى نور بر خود سوار دارد و