45لباس سبز برتن كرده آمادۀ يورش، گويى فتنهاى جان گرفته كه اينان با اخمهايى در هم فرو رفته و دست بر كمر نهاده، رهگذران آستان را با بدبينى مىنگرند و تنها در پى يك بهانه بر اندامشان هجوم مىبرند و همدوش اينان، تبلور تحجّر و تك بعدى نگرى به ساختار دين قدم مىزند؛ افكارى تنيده در گذشتهاى نه چندان دور، برداشتى نا زيبا از جريان زلال انديشۀ دينى، واژهاى نامفهوم در تاريخ اسلام و ريشه در جاى ديگر كاشته. تعصب، خشكى، بينشى كف آلود، نامهايى كه بر رداى آنان نقش بسته است، درپيكرۀ هويتىشان عقل به نيستى رانده شده و خرد ورزى و انديشيدن در باطن كلام گويا معنايى سبك است. لباس تزوير بر تن كرده و نقاب بدبينى و سطحى نگرى بر چهره زدهاند. افسوس كه عقلانيت در گفتار اين سرزمين كفى بيش نيست و انديشههاى افق گرا و ژرف نگر منبر خويش به باورهاى قشرى نگر و سست پايه سپردهاند و تنها ثروت آرميده به قدرت مىتواند چكمههاى زور مآب و انديشههاى تزويرگون را هم پيالۀ هم سازد...
بقيع قد خميده است!
بقيع در مقابلم خود نمايى مىكند و اتاقكهاى جنس ريختۀ در زير پايش نيز جلوۀ آن را كم نمىكند، ليك بقيع قد خميده است و زخمهاى فراوان نشان از دردهاى نهانى دارد؛ دردهايى خفته در زير خروارها خاك اما بيدار و ممتد تا بيكران. يك قبرستان و دنيايى