115التهاب در درونم زبانه مىكشد، من نيز پى آنان مىدوم شايد اثرى از پيامبر خويش يافتم. نمىدانند چه مىكنند، هرجا مىروند اثرى از او يافت نمىشود تا اينكه يكى فرياد مىكند: يافتم، اين جاى پاى شتران آن دو است! آن دو! ليك رسول خدا تنها رفت. با شتاب مىروم تا سر انجام كار را دريابم، همه در برابر كوهى ايستادهاند. رد پاى شتران ديگر پيدا نيست؛ يكى مىگويد: آنان بر فراز اين كوه رفتهاند و با انگشت خويش به غارى در بالاى كوه اشاره مىكند و ادامه مىدهد: شايد آنجا؟ ليك بر دهانۀ غار عنكبوتى تار تنيده و پيامبر و همراهش درون نشستهاند. جارى شدن قدرت خداوند را در برابرم مىبينم كه چگونه عنكبوتى را فرمان داده براى حفاظت جان پيامبر خويش، بر دهانۀ غار سفرۀ دام بگستراند و چشم ظاهر بين اين نادان مردمان را به فراسوى تارها سوق ندهد.
آرى، بر دامنۀ غار ثور، هجرت پيامبر اسلام جان مىگيرد.
نمىدانم نبىّ مكرم به چه مىانديشيده، ليك مىدانم او آنقدر ضميرى روشن و مطمئن داشته كه جز به مأموريت خود فكر نكرده و در آن هنگام تلاش خود را بر آرام نگاهداشتن همراه خويش، به كار برده است...
رسول صلى الله عليه و آله ، روزى به سوى تو خواهد آمد
مكه! تو آن روزها لياقت حضور فرستادۀ خدا و حجت او بر زمين را در ميان كوچههاى خويش نداشتى. بر سر او خاكستر