116ريختى و رسالتش را به سخره گرفتى. بر جهالت راندى و روشنگرى كلام او را باور نكردى. بر ياران او سخت گرفتى و تن رنجورشان را بر ريگزارهاى داغ كشاندى. با دشمنان او همپيمان گشتى و قصد ريختن خون او كردى، ليك ندانستى آنگاه كه خداوند بخواهد از پيامبر خويش مراقبت كند، هيچ گزندى بر بلنداى وجودى او نخواهد نشست و او استوار قامت روزى به سوى تو اى مكه، خواهد آمد و كوچههاى غم گرفته و ديوارهاى چرك نشستهات را فتح خواهد كرد.
آرى، تو آنقدر بر او سخت گرفتى كه محمد صلى الله عليه و آله را چارهاى جز ترك ديار براى بسط انديشه و گفتار از وحى الهام گرفتۀ خويش نمىديد و در خفاى شب، آنگاه كه تو در خواب غوطهور بودى.
رحل اقامت از دوش تو برداشت و بر مدينه افكند و...
هجرت آغاز نمود و من اشك ريزان رفتن او را مىنگرم...
چون كمى از من دور شدند، پيامبر لحظهاى ايستاد و مرا نگريست. دويدم و خويش را بر پاى او آويزان ساختم، دستى بر سرم كشيد و فرمود: اگر مىخواهى تو را فراموش نسازيم، ما را بسيار ياد كن! اكنون به مكه بازگرد و آخرين گفتار را نيز بر زبان قلم جارى ساز...!
غار حِرا در كوه نور
به آن سوى مكه مىروم و چشم به كوهى كه در برابرم خود نمايى مىكند، دوختهام در بيرون از شهر، در راستاى مسجدالحرام،