114مىگرفت و با پشتيبانىهاى عموى خود بر پاى مىايستاد، ليك زمانى كه دست تقدير اين دو را از او گرفت، پيامبر تنها گشت و ديگر ياورى براى خود نمىيافت جز اندك ياران، كه توان ايستادگى در برابر هجمۀ بد سرشتان را در آنان نمىديد و براى همين به فرمان خداوند، رو سوى مدينه كرد، شهرى كه بلنداى وجودىاش را شناخته بود و در انتظار او بهسر مىبرد.
گوشهاى مىخزم و در سكوت كشيده در قبرستان فرو مىروم، شايد در اين تنهايى، نجوايى از آن نيكان را به گوش من برساند. سر بر ديوار گِلى پشت سرِ خويش مىنهم و چشم فرو مىبندم و به خود و جايگاهى كه روزى خواهم رفت مىانديشم. اكنون كه مرگ را تجربه كردهام، نيكتر ساختار هويتى آن را مىفهمم و با كمى انديشه مىتوانم درزهاى پنهان مانده از آن را بشكافم. پس سر در جيب مراقبت فرو مىبرم و نيمه جان ره سلوك در پيش مىگيرم، در جوار قبرستان ابوطالب...
سحرگاهان گريخته است
گرماى نور خورشيد بيدارم مىكند. دير زمانى است كه از سپيده دم گذشته است، برمىخيزم و به درون شهر مىآيم، زمزمههاى پراكنده همه جا را فرا گرفته، بزرگان شهر آشفته در پى اسب مىچرخند، گويى سفرى در پيش است. يكى مىگويد: سحر گريخته است، زودتر براسبها زين ببنديد كه تا دور نشده، بايد او را پيدا كرد...