113گم كردم. بىاختيار به خانۀ پيامبر باز مىگردم و چهرههاى خشمگين همان پست فطرتان را مىبينم كه از خشم لب مىجوند و رو به على كرده، مىگويند، محمد كجاست؟ و سخنان متين او كه مىگويد:
مگر او را به من سپردهايد كه از من مىخواهيد؟! نيشخندى بر لبانم جارى مىشود و بر جهالت اين قوم تأسف مىخورم و از كنار آن خانه مىگذرم و در تيرگى كوچهها به سوى شهر مىروم. به قبرستانى رسيدهام، گمان مىكنم همان قبرستان ابوطالب باشد؛ مدفن انسانهايى شريف كه روزگارى قدومشان در ميان كوچههاى مكه دل هر رهگذرى را به تپش وا مىداشت از عطر وجود اين پاكانِ نسل ابراهيم، بزرگانى كه از دامن پاك آنان هويت پيامبر شكل گرفت، پرورش يافت و فريادى شد بر بت پرستى و زشت پندارى و خروشى بر جهالت و نادانى اين مردم، كه حتى معناى انسان بودن را نمىدانستند و در تاريكى حيوانيت و شهوت رانى گرفتار مانده بودند.
آرى، اينجا قبرستان ابوطالب است،. بويى دل انگيز فضا را پر ساخته است. اين قبرستان حرفهاى ناگفتۀ بسيارى در سينه نهان دارد.
سخن از پاك طينتانى است كه بهجرم يكتاپرستى، در زير شكنجۀ مشركان جان باخته و در زير تاريكى اين وادى پنهان ماندهاند و يا نيك كردارانى چون عبد مناف، عبد المطّلب، ابوطالب و خديجه.
مكه خوب به ياد دارد زمانىكه زخم زبانهاى مشركان بر وجود پيامبر مىريخت، تنها يك همدم او را آرامش مىداد؛ شخصيتى بزرگ كه لباس انسان پوشيده بود؛ خديجه، آرى، خديجه! تا آن زمان كه او بود، محمد صلى الله عليه و آله با همنفسىهاى او آرام