112ديگر فرصت ماندن نيست و بايد نوشتۀ خويش برداشت و رفت تا شايد بارى ديگر توفيق يافتى كه به سوى اين سرزمين بشتابى؛ پا برهنه، سر عريان، سينه چاك، رنگ باخته، شيدا و شيفته، ليك مىدانم اگر روزى دوباره بيايى، جنون وارتر صحرا را پشت سر خواهى گذاشت و شيداتر بر گِرد كعبه خواهى گشت، آنچنان كه دل كندن از اين خانۀ عتيق برايت رنج آور خواهد بود. برخيز و برو، سوى ديار خويش، با كوله بارى از انديشه و خرد، عشق و شيدايى و در يك كلام بندگى...
شب شده و سياهى بر آسمان شهر چيره گشته است. بى هدف در كوچههاى تنگ و باريك مكه مىروم. نمىدانم به كجا. گويى گامهايم به سويى مىرود در خم يك كوچه، در برابر يك خانه، چهرههايى نقاب كشيده، آنها چه مىخواهند؟ نزديك مىشوم.
سخن از كشتن است، چه كسى؟ درِ خانه باز مىشود. آه، خداى من! محمد مصطفى صلى الله عليه و آله ، پيامبر خداوند. هر چه فرياد مىكنم فايدهاى ندارد. هراس وجودم را فرا گرفته، نكند اين دژخيم صفتان آسيبى بر پيامبر وارد آورند. نبىّ گرامى نيم نگاهى به من مىاندازد و لبخندى ملايم بر لبانش نقش مىبندد و از مقابل اتاق مىگذرد. آرى، آنان او را نمىبينند. انگار در برابر چشمانشان پردهاى كشيده شده و لحظهاى ديگر پيامبر در سياهى كوچهها از ديدهها پنهان مىشود...
قبرستان ابو طالب
اى كاش مىتوانستم در پى او بروم، در پيچ و خم كوچهها او را