92گفتم: «چند دقيقهاى همينجا مىايستيم، شايد جلال، خودش ما رو پيدا كنه.»
رضا رو ترش كرد و گفت: «نبايد آقاجلال از اينجا تكون مىخورد.»
گفتم: «تقصير ما بود كه همينطور سر خود راه افتاديم و رفتيم پايين.»
ناصرى زد روى شانۀ رضا و گفت: «همهاش تقصير تو بود كه گفتى بريم پايين.»
جرّ و بحث رضا و ناصرى مثل هميشه بىنتيجه بود. به پيشنهاد ناصرى راه افتاديم تا اطراف كوه را بگرديم و جلال را پيدا كنيم.
جستجويمان نتيجه نداد. تصميم گرفتيم خودمان به طرف چادرها برگرديم. امّا بر سر اينكه از كدام راه بايد برويم، اختلاف نظر بود. قرائن و شواهدى نبود تا تصميم بگيريم. هركدام راه جداگانهاى را در نظر داشتيم، تا اينكه روى تختهسنگى نشستم و گفتم: «اينطورى نمىشه به جايى رسيد. ما بايد بين خودمون يك نفر رو به عنوان رهبر انتخاب كنيم و هر حرفى كه اون گفت، قبول كنيم.»
رضا گفت: «فكر خوبيه. من حاضرم اين مسئوليت را قبول كنم.»
ناصرى گفت: «بايد قرعهكشى كنيم. قرعه به نام هر كى افتاد اون مسئول ميشه.»
قرعه به نام من افتاد. هر دو چشم به من دوختند و منتظر بودند تا مسير حركت را تعيين كنم.
لحظهاى خوب به اطراف نگاه كردم. سعى كردم از روى جاده و