91افتاديم. جبلالرحمه از دور در زير نور چراغها مىدرخشيد، هرچه نزديكتر مىشديم قد و قوارهاش بلندتر و صلابتش بيشتر مىشد. در دامنۀ كوه نشستيم. جلال كتاب دعايش را باز كرد و با صداى بلند شروع كرد به خواندن دعاى شب عرفه، نيم ساعتى طول كشيد. بعد از دامنۀ كوه كشيديم بالا تا رسيديم به ستون سفيد قلّۀ آن. آنجا حسابى شلوغ بود.
عدهاى در حال خواندن نماز بودند. تعدادى هم مشغول گرفتن عكس. نور فلاش دوربينها چشم را مىزد، طورى كه نمىشد اطراف را به خوبى ديد.
جلال مشغول خواندن نماز و دعا شد. من و رضا و ناصرى همينطور پرسه مىزديم. يك بار تا دامنۀ كوه پايين آمديم. وقتى مجدّداً بالا رفتيم جلال نبود.
رضا گفت: «همينجا بود و داشت نماز مىخواند.»
ناصرى نقطۀ ديگرى را نشان داد و گفت: «نه اينجا نبود، اون طرف ايستاده بود.»
گفتم: «بىجهت بحث نكنين. همهجاى اين كوه شبيه همِ. اول بايد بدونيم از كدام طرف بالا اومديم.»
رضا نگاه كارشناسانهاى به اطراف انداخت و گفت: «خوب معلومه، از اين طرف!»
ناصرى گفت: «نه! چادرهاى ما اون طرف بود. ما از اون خيابون اومديم به طرف كوه.»
هيچ معلوم نبود كداميكى درست مىگويد. به هر طرف نگاه مىكردى همه جا شبيه هم بود. حسابى كلافه شده بوديم.