90دراز كشيد و گفت: «آخ... مُردم از گرما»
ما هم نشستيم كنارش. ناصرى با بادبزن حصيرى، خودش و رضا را باد مىزد. حوله را از روى شانهام برداشتم و با آن عرق سر و گردنم را پاك كردم. هوا بدجورى دمكرده بود. نشستن توى چادر آدم را كلافه مىكرد. دلم مىخواست علىرغم خستگى راه، بلند مىشدم و در بيرون از چادر قدم مىزدم. امّا حاجآقا طلوعى سفارش كرده بود كه به هيچوجه از چادر فاصله نگيريم، بخصوص تنهايى، شباهت زياد چادرها و نبودن تابلوهاى راهنما كار را براى پيدا كردن چادر مشكل مىكرد. ناچار با بريدۀ مقوايى مشغول باد زدن خود شدم.
يك ربع بعد جلال آمد. گفت: «حاضريد بريم جبلالرحمه.»
رضا كه هنوز دراز كشيده بود و مرتب از گرما مىناليد، نيمخيز شد و گفت: «اين وقت شب! اونم با اين گرما!»
جلال با نوك پا زد به كف پايش و گفت: «اگر مىخواى از دست گرما فرار كنى پاشو بريم بيرون. اونجا هم هوا خنكتره و هم دعاى شب عرفه رو با هم مىخونيم.»
من و ناصرى بلند شديم. كتابهاى دعا را برداشتيم و چشم به رضا دوختيم كه بلند شده بود و داشت حولهاش را روى شانهاش جابهجا مىكرد. جلال سفارش كرد كه به هيچوجه از هم جدانشويم كه گم شدن همان و ساعتها سرگردان از جايى به جايى رفتن همان.
خيابان غلغله بود. همه سفيدپوش، در احرام. در حالى كه جلال جلو بود و من، رضا و ناصرى گوشۀ حولههايمان را به دست گرفته بوديم. راه