89
17
ساعت از نيمۀ شب گذشته بود كه به عرفات رسيديم. منطقه در پرتو نورافكنهاى متعدّد مثل روز روشن بود. سراسر دشت از چادر پوشيده شده و منظرۀ زيبا و ديدنى به وجود آمده بود. در دل عرفات و در قلب هزاران چادر سفيد، جبلالرحمه جلوۀ ديگرى داشت. در واقع تپۀ سنگى نسبتاً بلندى بود كه از وسط دشت، تك و تنها همچون ستونى استوار قامت برافراشته بود. در قلّۀ اين كوه ستون سفيدى به يادبود حضور پيامبر در آن نقطه ساخته شده بود. هزاران زائر سفيدپوش مانند هزاران ستون سفيد در دامنۀ اين كوه ايستاده بودند و همينحضور، تابلوى زيبا و غيرقابل وصفى را به وجود آورده بود.
اتوبوس به سختى از لابلاى انبوه مردمى كه خيابانهاى عرفات را پركرده بودند، گذشت و مقابل منطقهاى كه چادر ايرانيها در آن قرار داشت، ايستاد. داخل چادر نيمهتاريك بود و كف آن را با زيلو پوشانده بودند. من و رضا و ناصرى ساكهايمان را كنار هم گذاشتيم. رضا بلافاصله