93آخرين راهى كه پشت سر گذاشته بوديم، جهتيابى كنم. دلم را سپردم به خدا، آيۀ: «وَاِن يَكاد...» را خواندم و گفتم: «بريم پايين.» هر سه راه افتاديم. در بين راه از چند ايرانى سراغ كاروانمان را گرفتيم، كار بيهودهاى بود. احتمالاً آنها هم از محل دقيق كاروان خود بىاطلاع بودند.
نيمساعت راه رفتيم. نقونوق رضا را ديگر نمىشد تحمل كرد.
ناصرى امّا آرام بود و سعى مىكرد مرا در انتخاب مسير كمك كند.
بالاخره موفّق شديم چادر را پيدا كنيم. رضا اصلاً باور نمىكرد.
ناصرى خنديد و گفت: «بازم آيۀ يأس بخون. تو كى مىخواى ياد بگيرى كه كمى هم اميدوار باشى.»
رضا مرا نشان داد و گفت: «من دارم كمكم به اين آقامحسن اميدوار مىشم.»
گفتم: «من كارى نكردم. آنچه ما رو از بلاتكليفى و سرگردونى نجات داد يك تصميمگيرى واحد بود. و الّا هركدوم يك مسير رو نشون مىداديم و معلوم نبود سر از كجا در مىآورديم.»
ناصرى مچ دستم را گرفت و گفت: «حالا چرا اينجا وايستادين. بريم توى چادر، ببينيم جلال آمده يا نه؟»