79عقب. اگه ترس از شكستن سرم نبود مشتهاى مردم رو تحمل مىكردم و چند دقيقهاى به همون حال مىموندم.»
دستش را گذاشت روى سرش و گفت: «چند جاى سرم حسابى باد كرده، خدا رحم كرد كه نشكست.»
گفتم: «فكر مىكنى كار درستى كردى؟»
پارگى پيراهنش را نشانم داد و گفت: «فداى سرم، بوسيدن حجرالاسود به يه پيراهن مىارزه.»
ناصرى گفت: «آقارو باش. انگار شاخ رستم رو شكسته. آخه بوسيدن حجرالاسود، اون هم به اين ترتيبى كه خودت مىگى كار خداپسندانهاىيه؟»
گفت: «چرا نباشه، وقتى بقيه همديگهرو با مشت و لگد مىكوبن تا حجرالاسود را ببوسن، چرا من نه؟»
گفتم: «بوسيدن حجرالاسود مستحبه، اما لگدكوب كردن زائرين خدا يك عمل حرامه. حالا خودت كلاهتو قاضى كن ببين ضرر كردى يا نفع بردى. اگر تو اون لحظه يادت ميومد كه خدا داره نگات مىكنه، خجالت نمىكشيدى؟»
رويش را از من برگرداند و گفت: «اگه مىدونستى چه كيفى داره، اين حرف رو نمىزدى. تازه كار به اينجا ختم نشد. بعدش رفتم پشت مقام ابراهيم. دفعههاى قبل هميشه خيلى پايينتر نمازم رو مىخوندم. اين بار چشمم افتاد به چند ايرانى كه دستهاشونو به هم حلقه كرده بودن و يكى يكى وسط دايرهاى كه درست شده بود نماز مىخوندن. درست پشت مقام