78گفتم: «نيم ساعت انتظار كشيديم نيامدى. ما چه مىدونستيم تو كجا رفتى؟»
مجيدىليوانآبرا بهدستش داد وگفت: «بالاخرهنگفتىكجا بودى؟»
آب را يك نفس سركشيد و با پشت دستش دور دهانش را پاك كرد و گفت: «خب معلومه، رفته بودم حرم.»
گفتم: «اينو كه مىدونيم. بعدش بدون خبر كجا رفتى. چرا پيراهنت پاره شده؟»
گفت: «بذار از اولش بگم. طواف رو كه تموم كردم، گفتم امشب هرطور شده بايد دستم به حجرالاسود برسه. خيلى زور زدم تا به يه مترى اونجا رسيدم. غلغله بود. تلاشم به جايى نرسيد. توى موج جمعيّت هى چپ و راست مىشدم. ديدم اينجا ديگه كار، تعارفبردار نيست. بايد با چنگ و دندون خودمو برسونم به حجرالاسود. مثل بقيه. بخصوص بعضى از اين آفريقايىها كه دستاشونو مىذاشتن رو شونۀ مردم و برو كه رفتى.
منم ديدم چارهاى نيست، يا على مددى گفتم و هر چه زور داشتم، ريختم تو دستام. ديگه برام مهم نبود جلوم زنه يا مرد، پيره يا جوون، اصلاً باورم نمىشد كه اين قدر زور تو دست و بازوم باشه، خلاصه خستهتون نكنم رسيدم به حجرالاسود، مونده بود يه بندهخدايى كه سفت چسبيده بود به حجر و از اون جدا نمىشد. شرطهاى كه بالاى سرش بود هر چه مىزد تو كلهاش از جاش جُم نمىخورد. دست انداختم دور كمرش و با همۀ قوّت، كشيدمش عقب و بلافاصله جاشو پر كردم، نمىدونيد چه كيفى داشت؟ سرمو بردم جلو و حسابى حجرالاسود رو بوسيدم. اصلاً دلم نمىاومد بيام