77محسنآقا ليوان چايش بايد تركى باشه!»
مجيدى نگاهم كرد. منتظر عكسالعمل من بود؛ امّا من حال و حوصلۀ سروكلهزدن با ناصرى را نداشتم.
نيم ساعت بعد رضا آمد. با سر و رويى آشفته و پيراهنى كه از پشت پاره شده بود. كنار در نشست. پاهايش را دراز كرد و گفت: «آخ كه هلاك شدم!»
ناصرى هراسان جلو رفت و گفت: «چى شده رضا! چرا اينقدر وارفتهاى. بلايى سرت اومده!»
رضا خنديد و گفت: «اون هم چه بلايى!»
گفتم: «بالاخره نمىگى كجا بودى؟»
بىخيال، پيراهنش را درآورد و عرق سر و گردنش را خشك كرد و گفت: «چه خبرتونه سؤالپيچم كردين؟ برين عقب بذارين يه نفس راحت بكشم.»
مجيدى استكان چاى را جلويش گذاشت. استكان را پس زد و گفت: «قربون دستت، اگه ممكنه يه ليوان آب خنك بدين كه دارم هلاك مىشم.»
گفتم: «به هر حال هر كجا بودى كار خوبى نكردى. ما رو كلى تو حرم كاشتى.»
چپچپ نگاهم كرد و گفت: «تو ديگه چيزى نگو آقامحسن!»
گفتم: «بيا و درستش كن. آقا يه قورت و نيمش هم باقيه.»
گفت: «حالا نمىشد چند دقيقه منتظرم مىموندى!»