76
14
ساعت دوازده شب بود كه از حرم برگشتيم به هتل. تا چشمم به مجيدى افتاد، سراغ رضا را گرفتم، گفت: «مگه با شما نيومده بود حرم؟»
گفتم: «چرا، ولى موقع طواف گمش كرديم. بعد از طواف هم قرارمون جلو چاه زمزم بود، هرچه وايستاديم نيومد. گفتيم شايد برگشته هتل.»
مجيدى شانههايش را بالا انداخت و گفت: «من كه نديدمش!»
ناصرى گفت: «بچه كه نيست. بالاخره پيداش مىشه.»
دلواپس رضا بودم. خيلى دير كرده بود. آن همه سفارش حاجآقا طلوعى كه گفته بود: شبها تا ديروقت بيرون نمانيد، به خرجش نرفته بود.
مجيدى ليوان چاى را جلوم گذاشت و گفت: «به اين ميگن چاى تركى!»
ناصرى ليوان را برداشت و استكان چايش را مقابلم گذاشت و گفت: «ما كه ترك مادرزاديم واسهمون استكان مىذارى، اونوقت