75گفت: «اينكه من زائر نمونه بشم گناهى داره؟»
گفتم: نه به اين علت. اصولاً تظاهر و ظاهرفريبى كار خوبى نيست.
تو چرا تصميم نمىگيرى واسۀ هميشه نمونه باشى. مثلاً هميشه كارهاى خوب انجام بدى و بدون اينكه چشمداشتى به جايزه و اين جور مسائل داشته باشى، كارى كنى كه هميشه به عنوان يك آدم دست و پا خير معرفى بشى. اون وقت اين كار تو هم مردمپسنده و هم خداپسند. به خصوص كه باعث صفاى باطن خودت هم مىشه.»
سرش را به زير انداخت. انگار حرفى براى گفتن نداشت. احساس كردم كه احتياج به فكر و خلوت كردن با خودش دارد. با دست به شانهاش زدم و گفتم: «در ضمن به خاطر زحمتهائى كه كشيدى ازت ممنونم.»
گفت: «چه فايده؟ هيچ و پوچ!»
گفتم: «براى جبران مافات هميشه فرصت باقى است و چه فرصتى بهتر از حالا؟»
ناصرى هنوز خيره به گوشهاى نگاه مىكرد و توى فكر بود، بايد آزاد مىگذاشتمش، او به اين فكر كردن احتياج داشت.