65محاصره كردند. جلال اشاره كرد كه بنشينيم. همه نشستيم. آنها گرم صحبت بودند و من مثل آدمهاى كر و لال به آنها نگاه مىكردم. و از اينكه زبان نمىدانم رنج مىبردم. دهها سؤال در ذهنم بود كه دلم مىخواست از آنها بپرسم. امّا دريغ از يك كلام صحبت. تصميم گرفتم وقتى برگردم ايران زبان عربى را ياد بگيرم. همان كارى را كه علوى در زندانهاى بعثى كرده بود و من امروز در كنار او احساس عجز و ناتوانى مىكردم.