66
12
گرم نوشتن بودم كه ناصرى از راه رسيد. تا چشمش به من افتاد گفت: «آخه به تو هم ميگن شهردار؟»
دست از نوشتن كشيدم. زل زدم به چشمهايش. كنارم چهارزانو نشست. اوراق مقابلم را به هم ريخت و گفت: «همينه ديگه! وقتى سرتو با نوشتن قصه گرم مىكنى، از اوضاع كاروان بىخبر مىمونى. اونوقت باز هم اسمتو مىذارى شهردار!»
هنوز از حرفهايش سر در نياورده بودم. رضا كه گوشۀ اتاق نشسته بود، كتاب مناسك حج جلويش باز بود، گفت: «چه خبره شلوغش كردى؟»
ناصرى بدون اينكه نگاهش كند، گفت: «با شما نبودم آقا، دارم با آقاى شهردار حرف مىزنم.»
داشتم از دست ناصرى عصبانى مىشدم. همينطور بىمقدمه آمده بود و بساط نوشتنم را به هم زده بود. گفتم: «ببين ناصرى. اصلاً حال و