64هر سه خنديديم. بعد جلال قيافۀ جدى به خودش گرفت و گفت:
«مىدونى كه، يكى از فلسفههاى حج، آشنايى مسلمونا با همديگهاس.
اينكه از احوالات هم باخبر بشن و مسائلشونو به هم بگن!»
خواستم بگويم: اين را مىدانم و من هم چند دقيقه پيش به همين منظور دستهگل به آب دادم: امّا ترجيح دادم حرفى نزنم. فقط گفتم: «حالا كى زبون اينا رو بلده...»
جلال تند پريد توى حرفم و در حالى كه به علوى اشاره مىكرد، گفت: «زبون عربى و انگليسى رو فوت آبه زبون آلمانى و فرانسوى رو هم تا حدودى آشناست. همه رو توى زندان بعثىها ياد گرفته.»
بعد با دست زد به پشتم و گفت: «كاش ما ايرانيها لااقل عربى رو كه زبون دينمون هست، بلد بوديم. حيف نيست آدم بياد سفر حج و نتونه چهار تا كلمه با بقيه حرف بزنه؟»
جورى حرف مىزد كه انگارى خودش هم زبان نمىداند. توى همين اوضاع و احوال، دو سه نفر از سياهپوستها از كنارمان رد شدند. بىهوا يكى از آنها به علوى تنه زد. كم مانده بود علوى روى زمين بيفتد.
برگشت و با نگاهى پر از شرم و حيا، نگاهى به علوى انداخت. علوى چند كلمه به عربى با او حرف زد. نمىدانم چه گفت كه چهرۀ مرد سياهپوست شكفت. دستش را جلو آورد و با صميميّت شروع كرد با علوى و سپس با جلال و من، به خوش و بش كردن. لبخند از روى لبهايش محو نمىشد.
جلال حرفهايش را برايم ترجمه كرد. گفت كه عذرخواهى مىكند و از اينكه ايرانى هستيم، خوشحال است. كمكم چند سياهپوست ديگر ما را